احمد بن محمد ميبدى
350
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
بر جانش دميد ، آتش مهر زبانه زد و صبر از دل برميد ! و بىطاقت شد و گفت ( رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ) آخر نه كم از نظرى ! گر زين دل سوخته برآيد شررى * در دائرهء ثرى نماند اثرى ! گر پيش توأم هست نگارا حظرى * بردار حجاب هجر قدر نظرى ! پير طريقت گفت : هركس را اميدى است و اميد عارف ديدار ، عارف بىديدار نه به مزد حاجت است نه با بهشت كار ، همگان بر زندگانى عاشقند و مرگ بر ايشان دشخوار ( دشوار ) ، عارف به مرگ محتاج است بر اميد ديدار ، گوش به لذّت سماع برخوردار ! و حقّ مهر را وامگزار ! ديده آراستهء روز ديدار ، جان از شراب وجود مستى بىخمار ! دل ، زان خواهم كه بر تو نگزيند كس ! * جان ، زان كه نه زد بىغم عشق تو نفس تن ، زانكه به جز مهر توأش نيست هوس * چشم ، از پى آنكه خود تو را بيند و بس ! داستان لن ترانى : . . . قالَ لَنْ تَرانِي . آيه . گفتهاند آن ساعتى كه موسى لنترانى شنيد ، مقام وى برتر از وقتى بود كه أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ گفت ، زيرا كه اين ساعت در مراد حق بود و آن ساعت در مراد خود ! و بود موسى در مراد حق ، او را تمامتر بود از بود او در مراد خود ! كه اين تفرقه است و آن جمع ! و عين جمع لا محاله تمامتر ! گرچه موسى را زخم لنترانى رسيد ، اما در حال مرهم بر نهاد كه فرمود : اى موسى اگر زخم لنترانى زديم لكن مرهم نهاديم تا دانى كه آن نه قهرى است بلكه عذرى است ! . . . فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ . آيه . چون از آيات جلال و آثار عزّت احديّت صدائى به آن كوه رسيد به حال نيستى شد و از وى نشان نماند ! گفتهاند : اگر سنگ سياه طاقت اين حديث داشتى ، خود در به دو وجود امانت قبول كردى ؟ و به جان و دل خريدار آن بودى ، لطف اينجا است كه كوه بدان عظيمى برنتافت و دلهاى مستضعفين و پيرزنان امّت محمّد برتافت كه خداوند فرمود : كوهها تحمل كردن نتوانستن ولى انسان آن را بدوش كشيد ! . . . وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً . آيه . چون هستى موسى در آن بىهوشى از ميان برخاست و بشريّت وى با كوه دادند ، نقطهء حقيقى را تجلّى افتاد كه اينك مائيم ، چون از ميان برخاستى ما ديدهوريم ! پير طريقت گفت : خدايا ، يافته مىجويم ، با ديدهور مىگويم : كه دارم ؟ چه جويم كه مىبينم ؟ چه گويم كه شيفتهء اين جستوجويم ، گرفتار اين گفتوگويم ، الهى بهاى عزّت تو جاى اشارت نگذاشت و قدم وحدانيّت تو راه اضافت برداشت ، تا رهى گم كرد آنچه در دست داشت ! و ناچيز شد هرچه مىپنداشت ! الهى ، از آن تو مىفزود و از آن رهى مىكاست ، تا آخر همان ماند كه اول بود راست ! گفتى كم و كاست باش ، خوب آمد و راست * هست تو بسى رهيت شايد كم و كاست . . . فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ . آيه . چون موسى به هوش آمد گفت : خداوندا منزّهى از اينكه بشر به نيل صمديّت تو طمع كند ، يا كسى به خود تو را جويد ، يا دلى و جانى امروز حديث ديدار تو كند ! خداوندا ، توبه كردم ، گفتند : اى موسى ، چگونه به يكبار سپر فرونهند كه نهادى ؟ چگونه بر يكبار جولان كنند كه تو كردى ؟ و بدين زودى و آسانى برگشتى ؟ - زبان حال موسى پاسخ مىدهد : من خواستم او نخواست ، پس خواست خود را براى نخواستن او ترك گويم ، چكنم چون مقصودى برنيامد ،